طبیعت زیبا رو نگاه می کرد یه روز که پسرک طبق معمول رفته بود صحرا و شادی کنان راه میرفت یه گل قشنگ دید
وای که چه گل قشنگی بود تا بحال گلی به اون قشنگی ندیده بود پسر یه دل نه صد دل عاشق کل زیبا شد آخه پسرک گناهی
نداشت تا اون روز گلی به اون قشنگی ندیده بود باباش همیشه از گلهای قشنگ براش گفته بود و بهش گفته بود که پسرم توام
یه روز میری تو دشت و یه گل قشنگ می بینی یهو دلت می لرزه ویه حس شیرین تو وجودت حس می کنی و دوست داری
که اون گل واسه همیشه مال خودت باشه پسر با خودش فکر می کرد حتما اون روز رسیده
خلاصه پسره برگشت خونشون شاد و سرحال تر از همیشه وفرداش برگشت پیش گل زیباش کلی با گل حرف زد کلی براش
درد دل کرد احساس می کرد گل حرفاشو می فهمه احساس قشنگی داشت از اینکه یه نفرو داره که براش از غصه هاش بگه
از آرزوهاش از دردهاش و از امیدهاش
پسر هر روز به دیدن گل می رفت و براش تعریف می کرد که چقدر دوستش داره تا اینکه یه روز تصمیم گرفت گل رو
بچینه و بیاره تو باغچه ی خودش بکارتش تا دیگه از گل زیباش دور نباشه نظرشو به گل گفت اونم راضی بود پس پسر
دستشو دراز کرد تا گل رو بچینه که یهو یه درد شدید تو دستش احساس کرد دستشو بالا آورد ودید که یه خار بزرگ تو
دستش فرو رفته یهو از گل متنفر شد با دست دیگه اش گل رو چید و خیلی خونسرد اونو پر پر کرد
پسرک دیگه از هرچی گل بود متنفر شد از پدرشم متنفر بود تصمیم گرفت از اون به بعد تموم گلهای دنبارو پرپر کنه
دیگه هیچ گلی از دستش امون نداشت هر گلی رو که می دید می گرفت رو پرپر می کرد
تا اینکه یه روز که پسرک که دیگه بزرگ شده بود رفت بالای قله ی کوه تا گلی رو که می گفتن اونجا هست رو هم پرپر کنه
گل رو پیدا کرد گله قشنگی بود اما نه قشنگ تر از خیلی گلهایی که پرپر کرده بود خوشبو بود اما نه خوشبو ترینشون
یه گل ساده و کوچیک و تنها یه چیزی ته قلبش لرزید بی اعتنا به حسش دستشو برد که گل رو بکنه اما دستش سوخت گل تیغش رو
تو دستش کرده بود دوباره دستش رو جلو برد اما دوباره دستش سوخت برای بار سوم تلاش کرد و بلاخره موفق شد گل رو چید
اما یهو دنیا رو سرش خراب شد یه حسه بد تموم وجودشو گرفت احساس پشیمونی می کرد اما کاری نمی تونست بکنه باید هر چه
زودتر باید گل رو می کاشت اما اون نزدیکی ها جایی نبود و تا موقع ایی که به جای مناسب میرسید مطمئنا گل پژمرده می شد
باید چیکار میکرد؟ یهو یه فکری به کله اش زد پس قلبشو در آورد و گل رو تو قلبش گذاشت. از اون روز به بعد
دیگه هیچ کس اون پسر رو ندید اما یه ستاره تو آسمون پیدا شده بود که پور نور تر از همه ی ستاره ها می درخشید
